دارم درس میخونم مثل همه روزهای امتحانات اما این تلفن لعنتی بد جوری رفته روی اعصاب من بر عکس بقیه روز ها اما هیچ کس نمی پره برش داره که مثلا حواس من پرت نشه ! مثل دیوانه ها جیغ میزنم که خودش رو کشت!

 اما کسی محل نمیده خودم میرم برش میدارم یه صدای مهربون و گوگولی با تون مادرانه شبیهه مامان خودم من رو جوجو جون خطا ب میکنه  میگه از مامانتون اجازه گرفتم که چند دقیقه با هم صحبت کنیم شستم خبر دار میشه که اوضاع از چه قراره به مامان جان که مثلا تو اشپزخونه خیلی خیلی خیلی دارن خودشون رو مشغول نشون میدن یه اخمی میکن میگم :خواهش می کنم بفرمایید!

صدا خودش رو معرفی میکنه شروع مکینه از پسرش حرف زدن که دکتره و شاگرد ممتاز بوده و رتبه سوم رزیدنتی شده و الان واسه هیئت علمی 4 جا تقاضا داده وکلی از بار علمی پسرش که از اینجا میگم بهش دکتر میم ، صحبت میکنه واسم

 بعد میره رو مشخصات ظاهری قد 170 بور با چشم های روشن و ...از خونوداشون میگه و میگه و میگه و خلاصه معلومه داره مخ میزنه حسابی !!!! یعنی یه چی میگم یه چی میشنوین ها ؟؟؟!!!حالا من هم نگران امتحان فارماکوی لعنتی که الان دیگه از شرش راحت شدیم بودم همین جوری با یه لحنی که توش میخوام لرزش لعنتی صدام معلومه نباشه یه اها و اوهو و چه جالب و اینا ضمیمه میکنم که ناراحت نشه یه هو غافلگیر شدم ازم شماره موبایل میخواد  مثل ملنگ ها بهش میدم ( به مامانه )100% مطمئنم که مخالفم ولی نمیدونم چطوری سحر شدم ( خر شدم !) گفتم که مخ میزد حسابی  خلاصه اون شب  تموم شد تا ما گوشی رو گذاشتیم همه از هفت تا سوراخ در اومدن که خب تعریف کن چی شد ؟ اون چی گفت  و تو چی جوابش رو دادی و بگو بگو  و .... خلاصه اون شب به هبچ کس لام تا کام حرف نزدم خیلی هم از دست مامان خان ناراحت کلی جیغ و دعوا که تو چرا هم چین کاری کردی و.. قهر بودیم

فرداش :

دارم درس میخونم تلفن داره زنگ میزنه میگم عمرا برم گوشی رو بر دارم من نه نه اصلا !

خلاصه از اون روز دست های مامان دکتر میم رو شماره تلفن خونه ما هرز رفته بود هب صبح هی شب صبح شب تا11.45 شب  هم ازش رکود تماس داریم !!!!

جواب قاطع من : نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه بود بی برو برگرد

ولی این خانمه دست بردار نبود تا این که یک شب اخر شب یکی با موبایلم تماس گرفت یه شماره ناشناس من دیوانه هم از اونجا که این دوست ملنگ تر از خودم با تمام موبایل اعضای خانوادش با من تماس گرفته فکر کردم دوستمه پریدم رفتم گوشی رو برداشتم

من : بعله !

صدا : سلام خانم دکتر!  ( بیچاره شدم باز من رو گیر انداخته بود به مامانم اشاره میکنم که خودشه مامانم میگن هر چی خودت میدونی هر کار خودت دوست داری بکن ما مطیع توایم و اینا من هم شیر شدم میگم : نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

میگه چرا : دارم تو همون لحظه فکر میکنم اخه دختره ی دیوانه واقعا چرا ؟ هی این وجدان درد امان ما رو بریده اون هم اون ور خط منتظر یه سکوت طولانی _________________________________ میگم استخاره بد اومده ! دیگه چه کنم ادم احمق که شاخ و دم نداره یه چی گفتم و کلی عذر خواهی کردم و اینا میگه اون شماره ای رو که زنگ زدین استخاره گرفتین رو بدین ما هم مشورت کنیم!!!!!!!  خدایش  یه شماره یادم بود  دادم بهش ولی گفتم که من الان دیگه قطعا مخالفم  وگوشی رو گذاشتم

شبش کلی نخوابیدم از ناراحتی به این اوضاع قاراش میش دارم فکر میکنم که چی شد الان این ماجرا/ نه به شماره موبایل دادنت نه به نه گفتنت ولی خب خیالم راحت شد که تموم شد  به یه خواب راحت بعد چند روز استرس

فردای اون روز بیدار میشم میبینم 3 تا میس کال از مامان دکتر میم ( که من اون رو با اسم "مزاحم " ذخیره کرده بودم رو موبایلم افتاده ) دیگه کفری میشم میبینم رو تلفن ثابتمون هم شماره خونشون افتاده دیگه واقعا من چقدر خوش بختم الان تو اون لحظه میخوام زمین و زمان رو به هم بزنم تو همین هیس و بیس مامان جان تلفن رو که خودش رو کشته بر میدارن خودشه از مامان جان ما خواهش میکنه که اگر امکان داره شماره جوجو رو بدم به پسرم خودشون دو تا با هم حرف بزنن که من چون دارم تمام لحظه ها رو میشنوم به مامان جان یه اخم میکنم اونها هم حساب کار دستشون میاد که مخالفت میکنن هی ما میگیم نه  اونها میگن چرا؟

 خب نه و بعد هی همه خیره میشن به من که خب تو بگو چرا؟ پسره به این خوبی آینده داری چرا مخالفی و بد تر از همه خودمم نمیدونم

تماس ها هی از روزدر میون به هر روز و از هر روز یه بار به هر روز 3 بار رسیده! دارن ما رو له میکنن از 4 طرف کلا من میگم مخالفم قبول نمیکنن مامانم که اون موقع نظر نداشتن هم حالا که میبینن من انقدر سفت و سخت مخالفم میگن نه! باز هم قبول نمیکن هی ما تو جبهه اون ها کار میکنیم به پشت مرزها منتقلشون میکنیم هی اونها یه تک میزنن به درون مرز های ما میان خلاصه جنگ نرمی شروع شد انقدر مامانه از ما واسه پسره تعریف کرده اون هم اضافه شده به مغلطه حالا ما همچین تعریفی هم نیستیم ها ابدا و اصلا خلاصه پسره اختیار تام داده به مادره

آخ خسته شدم دیکه.................

 ما هم دیدیم اینا 25 روزه امان ما رو بریدن گفتیم دیگه تیر خلاص رو بزنیم بابا مون رو اوردیم وسط( حالا اون از همه جا بی خبر ) که ایشون شدیدا مخالفن با این قضیه وگفتن هنوز خیلی زوده و من دخترم رو میخوام بفرستم خارج واسه تخصص وامکان نداره  واینا اوضاع داشت به همین خوبی تا ناک اوت معاندین پیش میرفت که از دهن بابا جان حرف پرید که دخترمون از تخصص پسرتون خوشش نمیاد و خلاص و خداحافظ ! دو طرف به خوبی واسه هم ارزوی خوشوقتی کردن و البته با خوبی و خوشی اوضاع تموم شد دیدن گفتم عروس نشدم  .................................

چند روز گذشته آب ها از اسیاب افتاده  اوضاع به  روال سابق برگشت که دیدیم یه روز صبح باز  رو موبایل وامونده ما از : مزاحم  3 تا میس دیگه افتاده  خوب شد من شماره های تو دفترچه موبایلم رو تا یه مدت حذف نمیکنم وگر نه باز برمیداشتم اوضاع مثل روز اول میشد!!! کلا دارم تو دلم به دکتر میم خنده میکنم که عجب حالش رو گرفتم و بر نداشتم ضایع شد  و اینا میبینم مامانم دارن با تلفن خونه حرف میزنن راجع به این دکتر میم خفه شده

بعد 45 دقیق مامان جان میگن : مادر جوجو جان دکتر میم بودن، فرمودن فقط کا فیه شما بگی چه تخصصی دوست داری  این پاسپورت ومدارکش امادس واسه  تقاضای ثبت نام!!! جل الخالق/ میگه  هر جا که تو بخوای هر کشوری تو بگی هر رشته که  تو .....

بقیه اش واسه  بعد دیگه دستام نای تایپ کردن نداره دیگه

چیه الان فوضولیتون خوابید تا اینجای کار ؟