نشستم تو نوبت دکتر ( میگن صیاد تو کوزه افتاد ) چیه الان خب بیمار شده بودم همون الرژی که از قبل داشته بیدم گفتم این دفعه مثل بچه ادم بدون پارتی  وپارتی بازی برم از این استاد جان وقت بگیرم مثل بچه ادم برم پیشش خلاصه وقت رو گرفتیم کار ندارم که منشیش من رو نفرای اخر انداخت بی معرفت تا ساعت 9  شب منتظر بودیم بعد دیگه اخر های وقت مثلکه کک به تنبونش افتاده باشه سه تا سه تا با هم میفرستاد تو از یه کنار زن و مرد قاطی خلاصه تمرگیدیم تو اتاق انتظار که روی ماه استاد جانمون رو برای دقایقی ببنیم یه اقاهه ای هم کلید کرده به ما که ببخشین خانم شما واسه چی اومدین و کجا تون درد میکنه و بعد کلی شروع کرده به شرح بیماریش واسه من و کلی نمایش در اورده که من موقعی که غدا میخورم بد نفس میکشم و نگاه کنین ..... اینجوری وقت تمامو نه نشد  نشد این جوری .ابله..... نه نشد نشد اونجوری منتظر..... اینا همون جا یاد فامیل دور افتاده بودم ( من الان چیجوری ام ؟؟؟)

فک ما رو  اورد پایین تا نوبت همین عزیر دل برادر شد همه هم کنار هم تو اتاق معاینه نشستیم کلا چیزی به اسم حقوق  و اسرار محرمانه بیمار هم وجود نداره ابدا (!)

استادمون شروع میکنه به گرفتن شرح حال ار آقاهه

خب بفرمایین چه تونه الان ؟

که شروع میکنه به شرح بیماریش رو دادن

استادمون کلا به الرژی مشکوک شده فکر کنم سوالات رو میبره به اون سمت  و سو  که چه و چه و چه

بعد اخر سر میپرسه شغل شریف ؟

اقاهه : علــافـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم!

استادمون : وای اخه چرا بیکاری پسرم ؟اخه پسری به خوبی تو چرا باید بی کار باشه!

آقاهه : ای بابا اقای دکتر بازار کساده  

استادمون ( کلا دیگه شده تو موووود بابایی ها که دلسوزی میخوان بکنن) :ای بابا دیگه از فردا برین دنبال کار و کاسبی و...

آقاهه: ای بابا علافی هم یه نوع کاره دیگه

استادمون : اخه بیکاری به سن و سال شما چرا اخهگریه

آقاهه : اخه عرض کردم که علافم دیگه آقای دکتر! علافـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم! تو کار علوفه ی گاو گوسفندم دیگه علف و کاه و اینجور چیزها رو تامین میکنیم!!!!

استادمون رفته تو خودش در نمیاد حالا حالا ها خنده کلا ما داشتیم منفجر میشدیم

صدای کف و سوت حضار  پرده ها پایین میرود

کلا داریم به امتحانات نزدیک میشیم ما الان اعصای مصاب نداریم آآآآآآآآآآآه این اعصاب منه کلافه بابا جان هم به سلامتی رفتن یه 2 هفته نفس میکشیم ما

 بعد حالا داره میره تازه یادش اومده بگه تو چیزی نمیخوای اینا ما هم میگیم نه از اون ااصرار از ما انکار از اون اصرار از ما انکار خلاصه میگه شماره کمر و پای مبارکت رو بده میگم 30 و 40 رفته بعد دوساعت زنگ میزنه این 30 شماره ی کمرته یا پات ؟متفکر

بعد ما میگیم جیگر شماره کفشمان 40 شماره ی کمر وامونده مان 30 میگه خب خدافظ و اینا

یا دوباره بعد 30 دقیقه میزنگه که نه بابا یعنی تو شماره ی پات اندازه ی پای منه یعنی ؟؟؟؟

میگم خب اره یعنی چی الان ؟ میگه خب اگه تو هم شماره پات 40 همون کفش هایی من رو که سفر قبلی واسه خودم اورده بودم رو تو وردار دیگه واست کفش نخرم منتظر  اینم از بابای ما من میگم 2 هفته هم غنیمته نگین نه !!!