اپیزود اول :

دارم درس میخونم که یکی از بچه های کمیته امداد زنگ میزنه خونه ، یکی از بهترین ادم هایی که من تو عمرم دیدم، عشق خدمت ، فقط و فقط عشقه تمام وجودش  این نازنین من !

شروع میکنه از یه دختر جوون صحبت کردن که این دختر اهل شماله و مثل اینکه چند هفته قبل حالش بد میشه میره دکتر، اونجا  عکس و ام ار ای و اینا که تشخیص میدن یه تومور اندازه تخم مرغ توی مغزش هست یه خونواده فقیر داره که پدرش کشاورزه خیلی  نداری هست و خرج عملش  حدودا 2 میلیونی میشده ، بابا هم جوابش کرده دختره رو که بابا جان هرچی قسمتته ما که نداریم بدیم ولی تو اون دنیا شکایتت رو برو به خدا بگو /بگو هیچکی به ما کمک نکرده ،بگو ما خیلی نداریم ،بابا هه تمام محصول زمینش رو فروخته شده 100 تومن با چند سر عائله ....

دختره دلش گرفته فقط 23 سالشه زوده واسه مرگ، یه بلیت میگیره میاد مشهد  پیش یکی از دوست هاش که اونم دستش تنگه

از ترمینال میره یکسره حرم از صبح تاشب معلوم نیست این کجاست واسه خودش عالمی داشته لابد،  تو شهر غریب پیش یه امام غریب لابد حرفش رو خوب فهمیده امام رضا (ع)

فرداش با دوستش میان پیش دکتر های مشهدی  میگه شاید اشتباه شده باشه ولی تایید میکنن که تومور مغزی داره /چند تا دکتر ها رو بهش معرفی میکنم  پیش هر کدوم که میره میگن کاری نمیتونن بکنن یا  اینکه تو بیمارستان دولتی باید 3 ماه تو نوبت میموند یا تو بیمارستان خصوصی با خرج عمل خیلی بالا باید عملش میکردن یکی شون هم که گیر داده بوده فقط بیمارستان رضوی

دوستم زنگ زده بود واسه جمع کردن پول ازم کمک بخواد  ولی اخه 2-3 میلیون رو من چه جوری به یه روز جمع میکردم واسش یه دکتر خیر رو معرفی کردیم اون قبول کرده بود  که عملش  کنه بدون دستمزد  (خدا یا شکرت) شب تو بیمارستان دوباره دارن عکس میگیرن که محل دقیق تومور رو دوباره پیدا کنن واسه عمل فردا صبح ، کار افتاده رو دور تند

فردا زهرا با یه دنیا امید رفت اتاق عمل، بماند که شب تا صبحش باز حرم بود و گریه و توسل و دخیل .لباس های بیمارستان رو میدن تنش کنه کارهای بستری رو انجام دادن سرم ها رو وصل کردن  زهرا رو دارن میبرن اتاق عمل با یه توده بزرگ تو مغزش

کادر اتاق عمل منتظرن دکتر بیاد  که خبری ازش نیست / زنگ موبایل یکی از دکتر ها میخوره ، دکتر ما پشت خطه جواب عکس ها رو بردن دم اتاقش میگه زهرا احتیاج به عمل نداره  توده خیلی خیلی اندازه اش کوچیک شده کمتر از یه نخود حتی !

میگه زهرا رو نبرن اتاق عمل میگه این یه معجزه است - میگیم این یه معجزه است -زهرا خودش از قبل انگار میدونسته ،میگه من اومده بودم پیش امام رضا شفا بگیرم ،اونه که تنها حال  غریبا رو  میفهمه و بوی صلواتی که تو بخش میپیچه

الان زهرا برگشته گرگان تحت اشعه است و قرص های گرون / الان زهرا  برام شده حسرت/ حسرت اون اعتقاد عمیقی که اون رو تنها و بی کس تو یه شهر غریب کشوند و کشوند دم در خونه اش شفای خودش رو گرفت و با همون پا برگشت بدون کمک  ومنت هیچ کدوم از ما ها  

اپیزود دوم :

دارم از اتوبوس پیاده میشم یه خانمی با یه حالت ضعف ازم خواهش میکنه دستش رو بگیرم تا بیاد پایین کمکش میکنم، بعد میگم مادر جان کجا میری که میگه بیمارستان قائم خب اونجا محل کلاس های ما هستش که میگم میبرمت، تو راه شروع میکینم به حرف زدن تو این هوای سرد  یه لا ژاکت داره پر از سوراخ های گنده دلم کباب میشه میره واسه دیالیز تمام دست و پاهاش میلرزه جون نداره راه بره از پشت دست هام رو حلقه میکن دورش که نیوفته من هم کوچولو موچولو ام زورم نمیرسید خلاصه با عرض شرمندگی یه دوباری افتاد رو زمین که من هم دیگه داشت گریه ام میگرفت هیچ دستی برای کمک بلند نشد خلاصه ما رفتیم یه ویلچر بگیریم از دم در که گفتن یه کارت ملی باید بذاری که نداشتم ، بدو بدو برگشتیم این خانمه رو دوباره بلند کردیم بردیم تو، دم اسانسور که رسید کلی برام دعا کرد کلی با چشم های نمناک برام ارزوی عاقبت به خیری کرد گفت که تنهاست  والان 15 ساله خودش میاد و میره تا عصر که حالش بهتر بشه و  دوباره یه 3-4 تا اتوبوس عوض کنه برسه خونه اش ، کار گر بود ،ندار بود، بد بخت بود ،فقیر بود و از همه درد آور تر که مشهدی بود همشهری ما، همسایه ما ،کنار خونه هر کدوم از ما،  مگر اون دنیا از همسایه نمیپرسن؟ پس واقعا چه مون شده؟ دست کردم تو کیفم هر چی پول بود یه جوری که بهش بر نخوره دادم بهش دردم اومد وقتی نگرفتشون / وقتی این همه واسه کار من تشکر کرد وقتی دیدم میگه احتیاج ندارم وقتی انقدر با ابرو بود ، التماسش کردم گفتم بگیر یه کم خودت رو تقویت کن ... امان از نداری

 اپیزود سوم :

امروز از صبح بارون میومد بعد نماز صبح دیگه نخوابیدم رفتم به ورزش کردن. میگن وقتی بارون بیاد دعاهای ادم ها زودتر مستجاب میشه  خودم رو آماده میکنم برای یه کانتینر خواسته ها و توقعات بیجا خدایا این رو بده ،اون رو میخوام ،خدایا فلانی نه! فلانی آره!  خدایا درس ها اینجوری ،کار ها اونجوری و... یاد زهرا و اون خانمه میوفتم یاد حرفی که تو راه بهم زده بود گفته بود : خدا 4 ستون بدن ادم رو سالم کنه عوضش هر وعده نون خشک هم بود میخوریم

میگم خدایا اول دعای اون خانمه و زهرا رو مستجاب کن در حق همگی مون واقعا کسی کهخدا رو داشته باشه چقدر کارش زود راه میوفته  خوش به سعادتشون اللهی خدا دل های همه رو بی غم کنهلبخند

لیدی اند جنتلمن:

هفته ازدواج تو راهه ها  بجنبین زودتر یالا  من مهمونی میخوام الان !

درس هامون سنگین تر شده ما همچنان اندر خم یک کوچه ایم

مهمون هم قراره برامون بیاد الان خونه تکانی داریم ورژن قبل عید !

پانوشت : این عکس جان  گوگولیه منه که باباخان عکاس باشیمان از سوگلی جانشان ستاندن سنه ی70 خورشیدی، از روی عکس دوباره عکس گرفتیم رنگمان پریده ببخشایید به خوبی خودتان که ندارید مطمئننا !!!قلب البته  لازم به عرضه که چندین بار داوران محترم ومکرم میس یونیورس /پسر شاهزاده ی  داستان سیندرلا (که اخر هم از ما نا امید شد رفت اون ایکبیری (!) رو گرفت) و اون سرهنگ رت باتلر فیلم بر باد رفته ، عمر شریف و غیره دنبال صاحب این عکس گرفتند به دلایلی خودمان را نشان ندادیم ..... ای جان

اعتماد به نفسنیشخند رو حال کردین ؟ 

خوش باشین خیلی