هیچ وقت فکر نمی کردم که بتونم تجربه مادر شدن رو به این زودی ها داشته باشم !

مادر 6 تا بچه که من رو (( مامی )) صدا بزنن و  من هم مثل باد خودم رو به اونها برسونم .

 هیچ وقت فکر نمی کردم که گریه های یه نفر انقدر روم تاثیر بذاره که سر درد بشم  ،

 هیچ وقت فکر نمی کردم که 6 تا دختر کوچولو برای اومدن ((مامی دکترشون)) انتظار بکشن!

 باعث بشه که دوباره  ساعت ها با بچه ها تاب بازی کنم ، سرسره سواری کنم، با هم شلوغ بازی کنیم !!! {من از اون ها بیشتر  گاهی روی  بچه هام رو هم کم میکنم و اون ها هم هاج و واج من رو نگاه میکنن}

 هیچ وقت فکر نمیکردم که از یاد گرفتن کلمه های جدیدشون انقدر ذوق کنم، از بی ادبی هاشون تا حد انفجار ناراحت بشم ، از خنده  هاشون دلم پر بزنه ،روحم بخنده، تک تک سلول های بدنم برقصن، بعد من بال در بیارم و همه رو ، هر 6 تایی شون  رو بذارم رو بال های  خیالیم  و با هم تو آسمون ها پر بزنیم !

 آخ که نمی دونین چه حسی داره که مثل قطار فشنگ هر کاری رو باید 6 بار انجام بدی ! 6 تا بوس 6 بار بغل 6 بار سلام 6 بار قصه و 6 بار غصه و.......

 کلی براشون برنامه بریزی ، براشون  بخوای اصطلاحات قلمبه سلمبه پزشکی یاد بدی!!!

 هی  گفتن اینجام درد میکنه_ تو بگی معده ات درد گرفته؟  / یا روده ات؟ / یا ریه ات؟ یا کبد ت ؟ و اونها  هی چپ چپ نگات کننو بگن با خودشون این کیه دیگه !!!

این که من اونجا هستم از شانس من  هست  چون یکی از دوستام  که مربی اونها بود میخواست بره لندن و توی این 40 روز  من باید جای اون میرفتم

 اینجا یکی از خونه های طرح  جایگزین پرورشگاه هست که داره تو مشهد اجرا میشه خونه هایی که هیچ تابلویی ندارن و هیچ کس نمیدونه که در کنارشون چه کسایی دارن زندگی می کنن خیلی عادی همه میرن مدرسه بعد میان خونه نهار می خورن بازی میکنن بعد معلم خطشون میاد بعد معلم تئاتر و سرودشون  بعد میرن عصر پارک یا  پیتزا خوری یا استخر یا هزار تا کار  سرگرم کننده دیگه  که مربی ها براشون برنامه ریزی میکنن !!!

 من هم  اونجا معلم سرود و تئاتر شدم

 وااااااااااااااااااااااای نمیدونین که امروز کلی ساعت رفته بودم کانون پرورش فکری  به اسم اونها(!) کلی کتاب داستان خریدم کلی  نمایشنامه و چند تا هم  ترانه های شاد برای کودکان، عصر که رفته بودم مرکز خودم از همه بیشتر ذوق داشتم آهنگ گوش بدم تا بچه هام !!!!

  توی یکی از کتاب هایی که داشتم براشون میخوندم  حلزون دانا به کرم که قرار بود شاپرک بشه میگفت :
((وقتی زمین میچرخه ، تو هم با اون میچرخی ،وقتی که برای بهتر شدن تغییر میکنی ، دنیا رو هم با خودت تغییرمیدی ))

و این کمبود بزرگ زندگی ما ادم هاست،  تغییر

 ومن با خودم فکر کردم که بعضی تغییر ها چقدر دردناک هستن،

  تغییر هایی که من تو این مدت کردم،  حس هایی که تازه تو این مدت توی من جوانه زدن یه عشق بی هوس و بی بهانه و بی رودرواسی با کسایی که جزئی از  وجود من شدن/

 تغییر بعضی از ما ادم ها  به سمت زوال و نابودی با اخرین سرعت /

 بعضی از والدین که با کارهای خلافشون باعث شدن تا با حبس ابدشون 2 تا از بچه های مرکز تو بی کسی ویتیمی بزرگ بشن /

بعضی از مادر هایی که انقدر بی خیال و دیوانه ان که  فقط سالی 1 بار اون هم با کلی منت میان یه روز بچه هاشون رو میبینن و میرن و باعث شدن حسرت آغوش اونها برای بچه هاشون یه درد تدریجی و هر روزه باشه

 به بی مسئولیتی هامون در قبال واژهایی به نام (( انسان و هم نوع ))

 به دغدغه های جان فرسای(!) بعضی از ما برای گشتن و خریدن بهترین مارک لباس و کفش و کیف و .....

 هیچ وقت دوست ندارم ناراحت باشم، بر عکس ،حرف های من  از روی ناراحتی نیست میدونم این جور آدم ها حتما باید توفیق داشته باشن که ندارن !!!

به قول همین کتاب داستانه که امروز داشتم برای فرشته میخوندم:

 

(( وقتی پروانه ای  مثل کرم ها فکر کنه، معلومه که نتیجه خوبی نمیگیره ))ا

 * خب دیگه این مدت دیدین که سرم خیلی شلوغ بوده پس تاخیرم  موجه بوده !

** امروز توی خیابون یکی از دوست های گوگولی مگوری دبیرستانمون رو دیدم  وای انقدر یک هو دلم خواست تو موقعیت اون باشم  فکر کنین مثلا من از صبح بیمارستان بودم  بعد رفته بودم برای یکی(!)  از یکی از استاد ها وقت بگیرم کلی تو افتاب ها توی مغازه ها مشغول کتاب خریدن و تاکسی و ترافیک و دود و  مصیبت و استرس و  کوفت و  امتحان تعیین سطح زبان وباز دوباره کلی استرس  و  هیجان و اووووووووووووووه بعد  خانم خانم ها دست تو دست یه اقایی  (!)خنده زنان و پر زنان در عالم  دیگر/ ایشون رو به ما معرفی نمودند : همسرم  و ما یک ان و فقط یه آن(!) { جون خودت ! }خواستیم که ای کاش ما هم همسر داشتیم  ! لا اقل ناز میکردیم ما رو تا یه جایی که میبرد و میاورد ! (کاربرد همسر_ خدا از سر تقصیرات من بگذره اللهی امین !)دیگه انقدر تاکسی سوار نمیشدیم !!!! نه ولی جدا از شوخی من کلی ذوق زدگی از خودم نشون دادم  بعد اومدم برای مامانم تعریف کردم مامانم هم گفتم نشون به اون نشون که این ها بچه دوم- سوم رو هم بیارن تو هی برای این خواستگارات پشت چشم نازک کن !!!! همین جا کوزه  ترشی رو بگییرین ما رو خلاص کنین دیگه !!! والا

 

*** رفتم مثل این منگل ها دندون هام رو ارتو دنسی کردم بعد امروز  که رفتم مرکز سوگند میگه مامی دیگه اصلا نخندی ها که خیلی سست (زشت ) میشی ! ما میترسیم / حالا فردا باید برم بگن این کش ها رو عوض کنه صورتی بندازه !!!! اینم از ما /خوب راستی شما ها چطورین  ؟؟؟ ها خوبین

ای بابا  مگه برا آدم حواس میذارین شما ها _      سلام  

خوب شد

 

  راستی آرژانتینته !!!!!