دلم خیلی گرفته بود ، خیلی! داشتم از خستگی میمردم یه جورایی از خودم بیزار شده بودم ، زنگ زدم به دوستم  و اون هم 15 دقیقه بعد اومد دنبالم و با هم رفتیم گشتیم و این ور و اون ور رفتیم. کلی براش گریه کردم نمیدونم چرا یه هو اینجوری شده بودم خسته درس خوندن و فشارهای زندگی (!) شده بودم مثل اون لاستیک هایی که برای پنچر گیری می ذارنشون لای گیره، روحم خسته بود .

انقدر گریه کرده بودم که چشم هام کاسه خون شده بودن . دوستم که اومد با هم رفتیم فست فود پروما و اونجا کلی حرف زدیم با اون صدای  بلند و گوش خراش اهنگ ها و منظره های انچنانی از دختران محترمه و دوستان و... خلاصه کم کم  شروع کردیم به چرت و پرت گفتن و  خندیدن و هر هر و کرکر  دیگه همه بر می گشتن هی ما رو نگا ه می کردن ببینن ما چه مون شده !! بعد هم که شاممون رو خوردیم یه کم رفتیم ماشین سواری و دورزدیم حالم خوب شده بود  به همین راحتی دیگه نه آواری رو حس میکردم که روم خراب شده باشه، نه روحم خسته بود،نه فکر می کردم دارم میمیرم از غصه . هیچی و هیچی . داشتم فکر می کردم که چقدر مشکلات من بچه گانه هستن دقیقا مثل خودم  خیلی به هم میایم /همین جوری که داشتیم دور میزدیم توی همین شهر شلوغ و پلوغ و بی در و پیکر کلی ادم کنار خیابون داشتن توت میفروختن، کلی هاشون داشتن تا اون موقع شب سر چها رراه ها گل رز و دعا میفروختن، کلی بچه های جوون و هم سن و سال دارن کارتن جمع میکنن ، کلی ادم مریض تو بیمارستان ها دارن درد میکشن ، خیلی ها دارن مواد مصرف میکنن و خیلی های دیگه هم  دارن کار های خلاف دیگه میکنن / کلی بچه یتیم تو تمام دنیا از افریقا و افغانستان گرفته تا  فلسطین و غزه و  هائیتی و بم و... دارن گریه میکنن و سر گرسنه رو خاک میذارن . یه عده دنبال جمع کردن نفت از توی خلیج مکزیک هستن  یه عده دارن پول هاشون رو هم بسته بندی میکنن برای اون دنیا / چند تا فضا نورد تمام مشکلشون پیدا کردن اورانیوم تو سطح ماه هست و ,  چند تا ادم هم هی قطعنامه صادر میکنن ( انقدر بکنن که هتکشون پتک بشه !)، بعضی ها  هم دارن توطئه چینی میکنن برای 21 خرداد (!) و خلاصه توی تمام این ادم ها  خیلی ها هم پیدا میشن که با نفس حقشون یه  امید واری به خدا میدن که لا اقل از خلقت ما عجایب هفتگانه پشیمون نشده باشه و یکی ام  هم هست که اخر تمام مشکلات  دنیا با و جود  نازنینش اروم میگیره ....  داشتم  فکر میکردم  اگه همه مشکلات دنیا با یه پیتزا خوردن حل میشدن چقدر جالب میشد . مثل مشکلات جانفرسای (!)جوجو دکتر.

مشکلاتی که خیلی ها دارن حسرتش رو میخورن بعد من بی لیاقت واقعا آبروی  خودم رو بردم با این هم عر و تیز کردن برای هر کس و هر چیز ..... ای زندگیناراحت

آدم  بعضی ها رو که میبینه تازه چشم هاش به روی زندگی باز میشه و قدر عافیت رو میدونه مثل من  که با دیدن  ادم های دور و برم تازه یه کم به خودم میام و چشم هام باز میشه

خدا خودش من رو از شر خودم  حفظ کنه

            اللهی امین