فرشته های مهربون و ناز زمینی  با دیدنتون تازه فهمیدم که عاشقی بازنشستگی نداره   روزتون مبارک / خداقوت و اللهی همیشه خودتون و خونوادتون سلامت باشین

این بار، بار دومی بود که مامان بزرگم رو می بردیم بیمارستان  البته کار اورژانسی بود و دوباره حالشون خوب نبود سرما خورده بودن و ریه هاشون عفونت کرده بود  دوباره استرس استرس استرس / اضطراب / نگرانی  دوباره دلهای غمگین/ دل های گرفته/ دوباره سکوت توی خونه/ دوباره اشک ها و لب چیدن های ما/  دوباره تا صبح بیدار موندن ها و پرپر  زدن ها/ اعصاب خورد کردن با پرستار ها و  سر و کله زدن با دکتر و بهیار وانترن و استاژر ها /  دوباره نماز های صبح کنار تخت بیمارت خوندن / توی ام پی 3  دعا ریختن و قران خوندن و دوباره دعا و صداو خدا و خدا و خدا و.......

خیلی دلم گرفته از بی  معرفتی آدم ها/ از نداشتن احساس مسئولیتشون نسبت به بقیه/ از اینکه فقط زندگی رو توی زن و بچه شون دیدن و به بقیه کار نداشتن/ از  داشتن یه احساس خنثی به  آدم ها بدم میاد / متنفرم / و دست خودم نیست / من عاشقم ،عاشق تمام آدم هایی که کنارم هستن و شاید فقط از کنارشون رد میشم و دیگه اون ها رو حتی یه بار دیگه هم نمی بینم / من عاشقم، عاشق تمام ادم های فقیر/ عاشق تمام بچه های مریض /عاشق تمام مادرایی که تا صبح کنار تخت بچه های بیمارشون نشستن و  چشم از اسمون بر نداشتن / و تمام بچه هایی که نگران خودشون نبودن و فقط نگران این بودن که  با این فقر مالی  خونواده، قراره مخارج درمان اون ها رو کی  تامین کنه گریه/ تو این 10 -11 شبی که بیمارستان بودم فهمیدم که چقدر این مادر بزرگ برام عزیزه و چقدر وجودش ، نگاهش و چشم هاش  هنوز که هنوزه برام یه نوع امنیت ایجاد می کنه/ احساس امنیت از داشتن یه ریشه مستحکم /یه اصل محکم/ یه ماوا برای تمام  لحظه هایی که بغض  داره  به گلوت خنجر می زنه و تو مطمنئی از این که یه نفر هست که فقط  به حرف هات گوش کنه و توفقط اروم بشی / آخ که من توی این مدت چقدر به خدا نزدیک بودم / خدای نازی که تمام  جواب های آزمایش هارو برام  می خوند،عکس ها رو با من چک می کرد،  به دکتر ها راهنمایی می داد که چی کار کنن، به پرستار ها صبر و قوت می داد برای همراهی و به دل بی قرار من  آرامش و تسکین

دلم خیلی گرفته از بی وفایی بعضی بچه ها که حتی یه احوال از مادر و پدر هایی که توی بیمارستان بودن نمی پرسیدن یا اصلا عارشون میومد که بیان کنار یه سری آدم های به قول خودشون علیل و مفلوکی که از نظر اون ها مرده و زنده شون با هم فرقی نداره / ولی من تمام بیمار ها رو  چه فقیرو چه غنی دوست داشتم  از خانم افصحی که با پروین پرستار مخصوصش اومده بود چه خانم ج که از کمیته برای درمانش 25 هزار تومن پول ریخته بودن و اون تا یکی دو روز خوشحال بود و چه خانم الف که الان 3 ماه بود که توی تخت بیمارستان بود و یا خانم ز که دکتر ها مرخصش می کردن و اون نمی رفت بیرون !!!

 

خدایا اینجانب جوجو دکتر، که مطمئنم من رو میشناسی ، به حق تمام اون مریض های دلشکسته ات که مطمئنم توی قلب اون ها خونه داری ، قسمت میدم به حق اون غروب های دلگیر عصر جمعه های بیمارستان / به حق اون روز های خوب صبح جمعه که خودت می دونی  چی بودن،  من رو همین جور دلسوخته و عاشق ببر/ به من اول یه دست دهنده بده  بعد یه جیب پر پول که بریزم به پای تموم بنده های عاشقت که فقط  تو رو دارن (خوش به حالشون ) خدایا من خوشبخت ترین آدم روی زمینم  تا زمانی که تو با منی / من رو از این شادی محروم نکن / دل خوشی من توی این دنیا زمانیه که تو رو صدات می زنم و تو هم میگی : تنهای بی کس من چی میگی ؟

 

خب چیه دلم گرفته بود ؟؟؟؟

حالا سلام  خوبین ؟

 من الان دارم به یه تصمیم بزرگ فکر می کنم ، تصمیمی که میتونه تمام زندگی  من رو نغییر بده، دارم به رفتن و نصفه کاره گذاشتن درسم  فکر میکنم یا موندن /ماندن یا رفتن ؟ پیدا کنید پرتقال فروش را ؟

 هیچی اگه شما جای من بودین و  می خواستین از یه دانشگاه خوب توی آلمان پذیرش بگیرین ولی یا باید ازبعد  علوم پایه شروع می کردین یا  از ترم اول پزشکی  و برای ادامه تحصیل هم راه خیلی هموار تر می شد براتون این رو انتخاب می کردین یا نه  مثلا صبر می کردین که اینجا 4 سال و نیم دیگه بخونین بعد 2 سال هم برین طرح  بعد تازه برین اون جا  و  یه 3 تا امتحان سخت بدیم که معمولا تلفات زیاد داره و بعدش چند وقت دوباره اونجا طبابت کنین و برای تخصص برین که البته این دومی احتیاج به مدرک ای التس هم داره / ها کدوم رو انتخاب می کنین؟

از طرفی خب من دوست دارم از الان برم که با همون سیستم ادامه بدم و اینکه اونها علوم پایه من رو قبول می کنن که  یه حسنه و از طرفی هم فکر میکنم یه ریسک خیلی بزرگه که من برم اونجا و نتونم با اونها مطابق بشم و ازشون عقب بیوفتم از اینجا مونده و از اونجا رونده .... تازه من الان مجردم و خب یه دختر تنها توی شهر غریب یه خورده ترسناکه ولی آخرش چی همیشه همین جوریه  دیگه/ نمیشه که من به خاطر درسم شوهر کنم که !!! والا

خلاصه ما الان در حال انالیز کردن شرایط هستیم / بچه ها میگن یکی از همکلاسی های ما دائم میره آلمان و میاد فقط حیف روم نمیشه برم بهش بگم چه جوریه شرایط اونجا  یا ازش یه کم مشورت بگیرم  حالا مثلا من خیر سرم دایی هام اونجان ودست بر قضا پزشکی هم خوندن و کلی فک و فامیل داریم ولی فامیل از نظر من یعنی همین دور و بری هام که هر روز  به بودن در کنار هم عادت کردیم /

*این زمستون هم رفت و روسیاه ها بد جوری توی ذوق می زنن یه کم دور و اطرافتون رو نگاه کنین حتما شما هم از این نخاله ها اطرافتون هست

**دیروز با منزل (!) رفته بودیم شاندیز آقا من به فاصله 1 متری یه مار دیدم این هوا نگراندیگه جیغی کشیدیم عصبانیما جاتون خالی بود میدیدن چقدر از خودم دلاوری نشون دادم، فقط تا الان  هنوز قلبم داره میزنه !!!! مامانم که میگن کلپاسه(مارمولک مشهدی !!!) بوده تو شلوغ میکنی !! ولی من میگم همون مار بوده / والا!! کلاس کار رو میارن پایین! دیگه بلا نسبت آدم برای کلپاسه انقدر زر زر نمیکنه که ما کردیم >>>> نه ، همون مار بوده اونم از نوع کبری !!!!عینک برای نوه ام تعریف میکنم این شجاعت مادر بزرگشون رو !!!! حالا جالبه  مامانم رو گذاشته بودم داشتم در میرفتم فکر کنین تو رو خدا !!! ( «] شوخی کردم واقعا من خیره سرم تا همون اخر که داشتیم بر میگشتیم من چشم از اون سوراخ بر نداشتم بینم میاد بیرون دوباره یا نه ؟؟؟؟ ( حالا مثلا میومد بیرون چی میشد به نظرتون ؟بازم من عربده میزدم وگریه میکردم )

*** توی بیمارستان جاتون خالی  این بچه های ورودی مهر 85 که تازه استاژر شده بودن و انترن های سال و دو سال یک و بهیار و... همه به ما میگفتن خانم دکتر !!!قهقهه بعد به اون فوق تخصصه هم میگفتن خانم دکتر /

 ما هم با یه دونه از این استاژر های پسر که افتاده بود برای شرح حال گیری از مادر جونم آشنا شده بودیم انقدر خوب بودنیشخند فقط می نشست کنار ما شرح حال (!) میگرفتچشمک هی از این شکلات خارجی ها بهش میدادم با هم کلی زیر آب استاد ها رو میزدیم  آخ انقدر با نمک بود / هی هر روز این شرح حال گرفتن رو لفت و لعاب می داد یه چند بار میومد مامان بزرگ ما رو چک میکرد ،دیگه بقیه هم اتاقی ها هم می ریختن سرش هی با هاش مشورت میکردن و اینا ... دوستاش میومدن بهش میگفتن سرت خیلی گرمه ها !!! اون هم میخندیدخجالت تازه  هر کار استادشون بهش یاد میداد این هم میگفت من هم انجام بدم میگفت بیا تو هم یاد بگیری/  از من به یادگاری  داشته باش...آخی  

خلاصه که با کل فامیل ما این آشنا شده بود  فقط روز آخری نبود که ازش خداحافظی کنم /هر جا هستی سلامت باشی  

**** این بچه های همکلاس ما کم کم دارن بزرگ میشن همون هایی که اگه دکتر شدن حاضرم بمیرم و پیششون نروم چون ما خبر داریم این پشت پرده چه خبره !!! والا مثلا فکر کن آقای ع بیاد طبابت ! کل بخش میره رو هوا !!!

کلا ما توی این بخش چند عدد خواستگار کشون  داشتیم مثلا برادرم برای هر کدوم از دکتر ها پرستار ها اسم گذاشته بود  :پدر شوهر ت / مادر شوهرت / خواهر شوهرت / خود شوهرت !!! والخ همین جوری ها !!!وگرنه که هیچ کدوم ازطرف جدی نبودیم که مثلا دکتره میومد می گفت زن پسرم میشی ؟ یا مثلا یکی از هم اتاقی ها گیر داده بود من تو رو باید برای خواهر زادم بگیرم /بعد مثلا خواهر زاده اش دیپلمه بود

 

خب دیگه ما اومدیم تخلیه قلبی مغزی کردیم و دیگه داریم کم کمک رفع زحمت میکنیم  کاری ندارین ؟

 

# آخ من الان چند وقته عاشق ترانه های سامی یوسف و یوسف اسلام (کت استیونس ) و ... شدم واقعا به من حس خوبی میدن  میتونین ترانه ها رو از وبلاگ رسمی سامی  دانلود کنین

 

پرستار های وبلاگ نویس مخصوصا داداش میثاق جونم روزت مبارک عزیز /همیشه دلت شاد و لبت پر خنده باشه اللهی