گفتم به کام وصلت خواهم رسید روزی      گفتا که نیک بنگر شاید رسیده باشی

این حکایت ما ادم هاست من ، تو و اون ها !

چند وقت نبودم و نیامدم بهتون سر بزنم بیمارستان بودم یعنی مامان بزرگ جان جانان رو برده بودیم بیمارستان  حالشون خوب نبود ما هم  زنگیدیم اورژانس و فورا رفتیم بیمارستان قائم / آقا اولش  که ما مثل توپ فوتبال پاس می خوردیم این ور اون ور از بخش اورولوژی به اعصاب از اعصاب به اسکرنینگ از  اسکرنینگ دیگه من داشتم منفجر میشدم  رفتم یه کم غر زدم اونجا بالاخره ما رو بردن اورژانس داخلی !!!! آقا یه 2 ساعتی هم اونجا ول بودیم که یه تخت گیر بیاد این مادر جان ما رو پذیرش کنن تو همین دو ساعت تازه فهمیدم چه خبره ؟ تازه دلم به حال این همه مریض هایی سوخت که حتی کنار دستشویی ها بستری می شدن و من تا همین چند ماه پیش که از کنارشون رد میشدم و میرفتم سر کلاس ها هیچ احساسی بهشون نداشتم ولی حالا تازه فهمیدم چرا به بیمارستان های ما می گن کشتار گاه !!!! چون نه حساب کتاب داره نه در و پیکر داره نه کسی جوابگوی شماهست نه مسئولیت انچنانی سر شون میشه و نه وجدان کاری / کل بخش رو دادن دست چند تا اینترن دختر و پسر که بگردونن خلاصه عالمی داشتن این عزیزان با خودشون !!! خوشمزهنه با ما !!!! پسره ریش گذاشته بود فقط نمیدونم چند ساعت وقتش رو گرفته بود دخترا هم ناخن های بلند و لاک زده روپوش های تنگ که من اگر بپوشم حالت خفگی بهم دست می ده شلوار های جین تنگ تنگ تنگ که دیگه دارن جیغ میکشن !!!  بعد مثلا فکر کنین یه تختی مریض رفت تو حال مرگ اینها فس فس  کنان با کفش های پاشنه بلند قر می دادن میومدن کنار تخت مریض بعد با اون شلوار های تنک اصلا نمیتونستن برن بالای تخت  میخواست ماساز قلبی بده مراقب بود ناخن هاش نشکنه  تمام ناف و کمر اشون هویدا بید !!! آخ ننه جان  یه چی می گم یه چی میشنوی  ها !!! جاتون خالی !!!همه این ها کنار حکایت بعضی پرستار های گل خانم !!! هم به کنار/ فقط دلبری و لاغیر عصبانی

 همه جا موازی کاری  تو تمام این مدت که از این بخش به اون یکی پاس داده میشدیم اولین کار خیلی مهمی که میکردن درجه تب می ذاشتن !!!!وهر بخش درجه تبی رو که مثلا  اون همکار دیگه نوشته بود رو قبول نداشت !

خدا به خیر بگذرونه واقعا / خلاصه ما مان بزرگ ما رو بستری کردن یه چند ساعتی گذشت یکی اومد بالای سر اونها ( مثلا ما تو اورژانس بودیم ) همش سریال پرستاران میومد جلوی چشمم /فکر کنم ما حداقل یه 50 سالی از اون ها عقب تریم واقعا که/ فقط تو تمام این مدت یه اینترن بود به اسم دکتر  سید جهان ....و یه پرستار ماه گل گلاب عشق و نفس به اسم خانم افخمی وسوپر وایزر محترم بخش خانم ملا زاده که از وقتی فهمیده بود من دانشجوی پزشکی ام می گفت بیا تو دفتر من استراحت کن !!! حال کنین تو رو خدا دماغ سوخته میخریم

تازه شم سر مورنینگ ها همه همراه ها رو بیرون میکردن من وایمستادم تلمذ (!)  بعدشم کلی سوال می پرسیدم  اونها هم جواب من رو می دادن در حد المپیک که مثلا اینجوریه یا نه اونجوریه /تازه کلی هم با همه دوست شده بیدیم مخصوصا یه آقای بود این مامان ما میرفتن کلی واسش نوشابه باز می کردن هی هر روز ، هر روز میرفتن از ازش کلی تعریف تمجید میکردن جلوی دوستاش کلی بادش می کردن !!!! اون هم خوشحال کلی ذوق می کرد روزی چند بار میومد به ما سر میزد !!!

 در حاشیه :

*از سر کله تخت و دیوار های بخش داخلی سوسک بالا می رفت

** دکتر ها مثل گل عمل می کردن  تا مریض میومد تو بخش یه عفونتی می کرد در حد بوندس لیگا

***یه مریضی کنارتخت ما بود بدون همراه خودم کلی کاراش رو انجام می دادم انقدر برام دعا می کرد

**** شیفت من از ساعت 7 شب تا 7 صبح بود / موقع رفتن به خونه پودر بودم !!!

* منی که اول غذا ها رو بو میکردم و بعد می خوردم اصلا باورم نمیشد که بتونم  شب بین دو تا تخت بین دو تا کیسه سوند شب رو به سحر برسونم تازشم کلی به خودم ببالم که ثواب کردم

 ** دلم برای چشم های معصومش سکوت غمگینش و دل پاکش تنگ شده ولی حیف که سرطان خون قدر تر از محمد بود  یادش به خیر افسوس

*** بعد از مرخص شدن مامان بزرگ جان فرداش دوباره من رفتم عیادت هم اتاقی ها یه خانم مسن دیگه اومده بود جای مامان بزرگم تخت 4

شاید با همه سختی ها فکر کنم ارزشش رو داشت که آخرش بفهمم انسان چقدر ظرفیتش بالاست شبی 1تا 2 ساعت بیشتر نخوابیدن و تا صبح پر پر زدن واسترس و استرس و امید و دعا و خدا و خداو خدا

تو بیمارستان تنهاجایی بود که فکر کنم همه با هم خدا رو صدا می زدیم

 قدر سلامتیتون رو بدونین خیلی خیلی زیاد