مامان جان کله سحر ما رو بیدار فرمودند که یالا پاشو برودانشگاهت  دیر شد  !!!!پاشوووووو  ...و میرن سر کار هاشون یه 10 دقیقه میگذره دوباره میان صدا میزنن و من محل نمی ذارم و هم چنان خوابم آخه این مامان جان ما خبر ندارن که این هم کلاسی های ما چقدر عشق درس تشریف دارن که !!!وقتی تقویم آموزشی میگه شروع کلاس ها از 30 شهریور یعنی  تو خیلی بیجا میکنی پاشی بیای دانشگاه حالا ما یه چیزی گفتیم !!!! دانشجو باید عاقل باشه!!! والا و خدا نکنه باد بگو بچه ها برسونه که مثلا آقای ایکس یا خانم دبلیو !!! رفته دانشگاه دیگه اون بدبخت  نامراد تا آخر ترم زیر بار ناسزا هلاک خواهد شد ، خلاصه ما هم چنان زیر این فشار های جان فرسای زمین به هوا و هوا به زمین ودریا به دریا و ایضا زمین به فضا !!! عزیزان  اهل منزل مقاومت گاوچرانمی نماییم وبه انواع و اقسام صفات صالحه !!!! از قبیل بچه تنبل/ بی غیرت/  بی وجدان /بی شوق وذوق و... کچل گشتیم !. تا اینکه دیگه کمر همت بستیم و دیگه به رگ غیرت مون برخورد روز اول مهر رفتیم دانشگاه  به هوای اینکه کسی نمیاد و بر میگردیم بقیه خواب را جا !! می کنیم یک توشه مختصر برداشتهناراحت و عزم کوی دانشگاه کردیم، آقا جاتون خالی نصف بیشتر این عزیزان هم اومده بودند و باز آمد بوی ماه مدرسه.... و کلا ما از همان روز اول مهر داریم میریم کلاس هر دو روز هم پاتولوژی داریم آقا عجب زیبا !!! جای همه گرامیان سبز عصبانیباد .

 

چند روز هم هست داریم برای بچه های سرطانی کمک جمع میکنیم وکلا خیلی فروش خوبی داشتیم ما. یه روز هم یه آقایی یه چک 200 هزار تومانی دادند به ما و تا الان حدود 2 میلیون تومان کتاب دفتر و عروسک و... بستیم به ناف استاد ها و مردم وبچه ها .

 

یاد اول مهری که خودم رفتم مدرسه می افتم من اون موقع، یادش به خیر جشن شکوفه ها رو میگم !!! انقدر مجذوب این جو شده بودیم آقا جو گیر چه جورم ! که اصلا یادم نمیاد با والدین گرامی خداحافظی کردم یا نه ؟ همان جور سر مبارک را مثل آهو انداختیم پایین رفتیم سر کلاس و ظهر هم که اومدم خونه شروع کردم به مشق نوشتن هر چند که خانم معلممون اصلا تکلیف نداده بود من برای خودم دفتر سیاه می کردم این مامان ما هاج و واج مونده بودن که یعنی این کیه دیگه ؟  دیگه خدا کسی رو جو گیر نکنه !!!! تازه من میز اخر میشستم /معلممون اسمش سهیلا کردی بود /گاهی اوقات هم مامان جان من ( آخه معلمه )میومد ودرس میداد  که ما اصلا به حرف این مادر جانمان تره هم خورد نمی کردیم وسر مشق ها رو نمی نوشتیم  ولج میکردیم، وبعد مامان جان خان هم  با ما لج می کرد و به هرکس که زود تر تموم میکرد یه جایزه میداد که ما هیچ گاه جزئ آن عزیزان نبودیم قهرو بعد تا موقعی که میرفتیم خونه من باهاش قهر بودم !! که یعنی تو چه طور مادری هستی که ما را تحویل نمیگیری ؟؟؟ هان .واز ان زمان  تا حالا این درس ومشق ما ادامه داره  وانشاالله تا آخر عمر هم ادامه داشته باشه ( به قول یکی از اساتید روز فارغ التحصیل شدن یه پزشک روز وفات اونه )

 

دلم برای تمام لحظه های دوران دبستان تنگ شده /یاد تقلب کردن ها /بازی هایی که نماینده کلاسمون با ما میکرد کلم و تربچه بازی /گرگم به هوا هایی که تو ی حیاط میکردیم /زنگ تفریح ها ونوشمک خریدن ها و بستنی یخی /پوست ادامس باربی /ورقه های امتحانی که دونه ای 5 تومن میخریدم !/رج زدن های تکلیف های شب / دیکته هایی که همیشه خودم به خودم می گفتم و نمره اش هم که از قبل معلوم بود !/ امتحان های ریاضی که دیگه سخت ترین سوال هاش این بود :

مریم 2 تا سیب و 4 تا شکلات دارد ، برادر او هم5 تا شکلات دارد و 6 تاسیب.آنها مجموعا چند سیب وچند شکلات دارند ؟ که ما دوباره مثل اهو در مرداب !!! می ماندیم( با ادب !)

 

 یاد تمام لحظه های  زندگی  به خیر .

  یارب برهانیم ز حرمان چه شود؟  /راهی دهیم به کوی عرفان چه شود ؟

بس گبر که از کرم مسلمان کردی  /یک گبر دگر کنی مسلمان چه شود