امشب دارم برای بار n ام کتاب دالان بهشت ( نازی صفوی ) رو میخونم فکر کنم این کتاب انقدر برای من جالب بود که بار اول که ساعت 4 عصر شروع کردم حدودا 3 بعد از نصفه شب  400 وخورده ای صفحه رو به یک زمین خوندم واقعا محشره یک چیزی مثل رمان سهم من یا بامداد خمار وخیلی کتاب های دیگه که من واقعا نثرش رو دوست  دارم ماجرا از یک خانواده سنتی شروع میشه که مهناز دختر آخر خونواده است و در سن 16 سالگی با محمد که دانشجوی الکترونیکه نامزد می کنن خیلی خونواده عالم وخوب و همراهی داره و یک مادر بزرگ فهمیده که تمام کار ها با مشورت با اون انجام میشه داستان از زبان مهناز و از اخر به اول  شروع میشه از اینکه چه جوری محمد تمام گوشت وخون مهناز رو با یک عشق پاک به خودش وابسته میکنه از رابطه عاقلانه محمد وروشن گری های اون تا حماقت ها و بچه بازی ها وقهر کردن هاو لوس بازی های اعصاب خوردکنی خودش میگه تا تمام اتفاقاتی که زندگی شو تحت شعاع خودش قرار میده مثل مرگ مادر بزرگ وپدرش رفتن زری خواهر شوهر صمیمیش به خارج از کشور وتا ماجراهایی که اون حلقه وحصار محکمی که تا حالا دورش بودن وحمایتش می کردن رو از دست میده از حسادت های بی موردش به دوست های همسرش که وجود یک زن هم توی جمع فرهیخته اون ها برای مهناز که تا حالا به این جور ار تباط ها عادت نداشته واز طرفی هنوز خیلی نسبت به بقیه کم اطلاعات وبی سواده  با عث   بدترشدن ماجرا میشه  تا اونجا که محمد با تمام علاقه ازش طلاق میگیره وبه آلمان میره و 2 تا فامیل یعنی خونواده مهناز ومحمد با کلی خجالت از این وضع رابطشون قطع میشه  تو این مدت مهناز کنکور میده دانشگاه قبول میشه وتو مدت تحصیل خواستگار های متعددی میان سراغش ولی مهناز  تمام اوقاتش با خاطرات محمد وتعریف عشق پاک  شون زنده است

سالها همین طور سپری میشن مهناز با کمک چند نفر از دوستاش دوباره به زندگی عادی برمیگرده و خودش حالا عاشق همون برنامه هایی میشه که یک زمانی از اون ها نفرت داشت مثل کوهنوردی وشب شعر و خطاطی و... و یک مهد کودک میزنه که خیلی موفقه  8 سال میگذره که یک روز خونه برادرش که با همون ثریا ازدواج کرده میبینه که محمد نشسته کنار برادرش ویک خانمی هم کنار اون !!!!  خب بله بچه ها این بودداستان امشب ما  بقیه داستان رو برید بخونید دیگه دهنم کف کرد !!!!!

 راستی اگه دوست داشتین بگین بقیه ش رو براتون بنویسم

فعلا خداحافظ

پا نوشت :بعد مهناز همون جا غش می کنه هم از شدت ضعف و خستگی و هم به خاطر اینکه جو گیر شده  به کمک ثریا  میره تو اتاق اون ها و یک بک آپ به گذشته و نقل تمام خاطره هایی که تو اون مدت  بین اونها اتفاق افتاده تا این جا که دیگه تمام دوست های دانشگاهی مهناز ازدواج می کنن ومیرن خارج از کشور ومهناز دیگه حسابی تنها می شه و این خیلی برای اون نا گواره خب چاره ای نداره جز اینکه خودش رو به کار مشغول کنه بعد از اینکه حالش خوب میشه بر می گرده خونه وفردای اون روز می بینه مادرش پای تلفن داره با خوشحالی دعوت یک نفر رو قبول می کنه  که اون یک نفر هم ، همون خانمی بوده که اون روز کنار محمد بوده به اسم فرزانه که بعد معلوم میشه زن برادر محمده ومهناز خوشحال از اینکه رقیبی سر راهش نیست !و از طرفی نگران از اینکه توی این مهمونی خیلی زیادیه و تصمیم میگیره که نره ولی با اصرار امیر و مادر مجبور میشه که بیاد خب اون روز فرا میرسه مرتضی و فرزانه میان استقبال و مشغول احوالپرسی میشن که یک هو از پشت سر اون ها صدای محمد میاد  . وای خدا مهناز چه حالی میشه از این که  میبینه عشق تمام این سالها کنارش ایستاده ولی با روی سرد وبی محلی فقط شروع میکنه به خوش وبش با بقیه .

از مهناز راجع به کارش میپرسن توی مهد کودکی که حالا اون رو خریده و مدیر اون جا شده و کلی صحبت های جمعی که مهناز یک هو اعصابش خورد میشه و بلند میشه که بیاد بیرون و کار های مهد رو بهونه می کنه که محمد اجازه میگیره که اون رو برسونه ! آقا سرتون رو درد نیارم  .خلاصه محمد، مهناز رو میکشونه تو ماشین و ازش می پرسه که چرا تا حالا ازدواج نکردی ؟که مهناز شروع میکنه به بد وبیراه گفتن وعقده تموم این سالها رو سر محمد در میاره ومیزنه بیرون اون روز میگذره وچند روز بعد خبر مرگ مادر ثریا باز اوضاع رو ناراحت میکنه ومحمد به خاطر امیر وثریا بیشتر در رفت وامده که یک روز که تو اتاق امیر خواب بوده پامیشه میره روش یک پارچه میندازه که سرما نخوره که میبینه محمد بیداره و  مهناز هم با دو از اتاق  خارج میشه  وخودش رو کلی فحش و بد بیراه میده که محمد مال تو نیست وتو حق نداری اون طوری با اون برخورد کنی و مگه بی محلی خودش رو نسبت به خودت ندیدیی و ... اون شب میگذره  وروز دیگه محمد میاد خونه مهناز اینها ومهناز که فکر کرده بود کسی که داره به اتاقش در میزنه !!( نثر رو حال کنین!) مامانشه ، یک هو میبینه محمد اومده واجازه میگیره که بنشینه و

اجازه هست بنشینم؟

آره

بالاخره اون روز نگفتی چرا دوباره ازدواج نکردی ؟

تا اون جا گفتی که فکر می کنی همه مردها ، نامردن وخائن هستن و....

تو خودت بگو چرا تا حالا ازدواج نکردی /

نه؟! نشد تو اول سوال من رو جواب بده نه سوال من رو جای جواب

ولی همون طور که تو حق داری از من بپرسی من هم حق دارم

دوباره داری لجبازی می کنی نمی خوای نگی نگو اصلا به ...

اصلا به درک نه؟ همین رو می خواستی بگی به درک نه ؟ اصلا به حهنم برای تو چه فرقی می کرد تو چی رو از دست داده بودی که برات فرقی بکنه / بگو اصلا به درک فکر کردی خیلی مردی که به همه گفتی مهناز من رو نخواست ورفتی. نه آقا محمد ،مردی این بود وای میستادی ببینی با خود من چه کار کردی  ؟ من اون موقع بچه بودم فقط 16 سالم بود تو من رو بند بند وجودم رو به خودت وصل کردی و از عشق گفتی از این که چقدر عزیزم تو تو تموم اون سالها تمام دوران بلوغ من رو با خودت پر کردی وساختی خیال کردی خیلی مردی که چون به جسمم دست نزدی خیلی راحت بذاری و بری / من به خاطر این ازدواج نکردم که از تصور اینکه یک نفر به خاطر جسمم عاشقم  بشه حالم به هم می خورد از تصور  این عشق های حیوانی، فقط تو همه این مدت فهمیدم که مردها همشون نامردن حالا که داری میری برو یادگار هات رو هم ببر و دست می زنه تو گردنش و گردنبندی رو که سالها پیش محمد برای تولد 17 سالگیش خریده بود رو پرت کرد جلوش و گریه / گریه گریه و صدای ناگهانی در که نشون داد محمد رفته .

باز همون افکار عصبی به سراغ مهناز میاد :(( بدبخت دیگه حالا همه فهمیدن اونی که تو رو نخواسته محمد بوده نه تو  ، دیگه لو رفتی و...))

 که باز صدای در میاد

_مهناز ؟

وای خدایا این محمده یعنی نرفته وای خدایا شکرت.

 و محمد میاد پیشش و میگه دیگه تموم شد تو اگر یک کلمه از این حرف ها رو قبلا زده بودی 8 سال دو تایی تاوان اون رو نمی دادیم  ولی حالا هر چی بوده تموم شده حالا بلند شو که عاقد داره  میاد  و....

به سلامتی و هفت خیر خوشی دوباره ازدواج می کنن و محمد میگه وسیله هات رو جمع کن که یک سفر 2-3 روزه داریم حالا حدس بزنین کجا ؟ بله همون دالان بهشت معروف و تو راه هم محمد کلی از خودش میگه از اینکه تا حالا چند بار قصد داشته ازدواج کنه ولی انگار تو همه دختر ها دنبال مهناز میگشته و...

خب دیگه اگه می خواین می تونین mp3  این کتاب رو  از تو اینترنت دانلود کنین و دست از سر کچل ما بردارین !!!