انقدر به اون انسان های شریفی که تاریخ های آپ کردناشون 1/3/92 ساعت 8 صبح

1/3/92 ساعت 10 صبح

1/3/92ساعت 2 بعد از ظهر

و..... ایناست حسودی نـــــــــــــــــــمی کنم که هیچ تازه اصلا به اون 250 تا نظری هم که تو اون 2 ساعت یه عده  گذاشتن براش هم حسودیم نمیشه

من خواننده های وبلاگ خودم رو دوست دارم خیلی هم دوستشون دارم اونایی که تو این مدت کلی باهام حرف میزدن نظراتشون رو میدادن برام ایمیل خصوصی میزدن و از حالم جویا بودن ، جدا دلم برای همگی تون تنگ شده بود مخصوصا چند نفری که خیلی با هم تبادل نظر داشتیم مثل ستایش، صنم وماما ی مهربون و دکتر امبی والانس و دکتر احمدی و ...... کلا از اخرین اپم سه ماهی گذ شته و تو این 3 ماه من اصلا نفهمیدم که چقدر زود گذشت انقدر تو حال و هوای این بخش های اخری بودم که خدا میدونه از اسفند تا حالا من بخشهای عفونی و گوش و حلق و اعصاب رو گذروندم و فقط 2ماه و نیم دیگه به پره اینترنی مونده و از قدیم و ندیم میگفتم دنیا سه روزه یه روز به دنیا میای یه روز پره اینــــــــترنی میدی و یه روز هم به سلامتی میمیری !!! ما الان تو شیش و بش دومی هستیم با 4 تا کتاب350 صفحه های از تمام اون چرت و پرتایی که تو این 3 سال گذشته خوندیم حالا خودتون دیگه تا اخرش برین

بعدشم که کلا ما خیلی درون گرا تر شدیم نسبت به سابق بیشتر از شعر های جنکولکی و عشقولانه ی حافظ با رباعیات فلسفی خیام حال میکنیم و کلا رفتیم تو فاز تفـــــــــــــــــــــــــــــــــــکر(!)

بعدشم یه حادثه تلخ برام رخ داد هنوز تو شوک اونم فکر کنین صمیمی ترین دوستتون یه روز عصر اومده دنبالتون وبردتون کافی شاپ نشستین دوساعت و نیم دارین با هم چرت و پرت میگین و به تمام متاهلایی که دارن دور و برتون با ادب تمام پیش همسراشون تمرگیدن و دارن دل و قلوه میگیرن ، میخندین و بدون هر گونه ترس و واهمه از کسی میلک شیکتون رو تا قطره اخر هوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووورت میکشین یهو دوستتون ساعت 7و40 دقیقه بهتون بگه که دارم استرس میگیرم

 و شما بگین وای ؟

و اون خیلی طبیعی بگه چون داره برام خواستگار میاد

وشما بگین کی ؟

واون خیلی طبیعی تر تر بگه امشب

و باز شما با چشم ای ورقلنبیده بهش بر و بر نیگا کنین و بگین چه ساعتی ؟

و باز اون بگه دقیقا ساعت 8 شب!!!!!!

کلا ادم نمیدونه با این دوستاش چیکار کنه من که هیچکاره بودم داشتم سکته میکردم ولی سارا خیلی طبیعی بود براتون خلاصه کنم ما 5 دقیقه قبل خواستگارا رسیدیم سر کوچه اشون !!!!! فکر کنم با این عجله دیگه الان جوابم داده و رفته قاطی بقیه اوشگول ها

مطلب بعدی از مریضای بخش عفونی بود و اساتید ماهش دکتر عابدی و نادری جیـــــــــــــــــــــگر که من خیلی دوسشون داشتم  مریضا از دم یا سل فعال داشتن یا هپاتیت ، کریمه کنگو ، سلولیت ، اندوکاردیت  یعنی هر کس از هر جا مونده بود اومده بود بخش عفونی مریض خودم هپاتیت ب داشت ولی انقدر با هم صمیمی شده بودیم از اون کارتن خوابای حرفه ای  بود( میگن ادم باید همه رو برای خودش نیگر داره خب !) هی کاراش رو میکردیم رو به راه میشد مرخص میشد دوباره میومد بخش ما نه که جایی رو نداشت !!!!کجا بهتر از اونجا کلا همه میشناختنش کلا یه عده رو علاف کرده بود اساس

بخش بعدیمون هم گوش و حلق بود که چون یکی از اشناهای ما اونجا همه کاره بخش بودن کلا همه ما رو تا سر حد مرگ دوست داشتن به همه گفته بود این دخترمه(!) اذیتش کنین با من طرفین  و بعد ما تو کشیک های اجباری که داشتیم هی رزیدنت میگفت بیا برات مهر خروج بزنم تو برو فقط یادت نره هوای ما رو داشته باشی  ها  جل الخالق!!!

مطلب بعدی هم که انتخابات بود که کلا خونواده ما از دم 6 ماهه زاییدن با  اون اجماع کردنشون یکی به ولایتی رای داد یکی روحانی یکی جلیلی یکی هم به قالیباف از بس ما جییییییییییییییییییییییگریم    بعدشم من اون ولایتیه بودم (!) ولی خدایی اصلا هر کی اورد خدا خیرش بده ما رو از شر بعضی ها راحت کرد.

دیگه جونم بگه که یه دوره با همکلاسی های دوران دبیرستان داشتیم  که چون من روابط عمومیم از همه بالاتره یکی یکی شون رو پیدا کردم و به عصرانه دعوت کردم بعد مثلا چشمتون روز بد نبیده همه بچه های 3-4 ساله داشتن ما هنوز مجرد موندیم مــــــــــــــــــــــادر جان ! همین الان داغا داغم من بزام 4 سال از بقیه عقب ترم(!)  

مطلب اخر هم اینکه مامانم اینا یه دوره دوستانه داشتن بعد یه هو در زدن منم پریدم در و باز کنم دیدم یکی از پسر های نخبه ی دانشگاه که الانم استریت شده و جراحی اعصاب زده پشت دره با مامانش جفتی خشکمون زد چون من اون رو میشناختم و اون هم من رو و هیچ کدوم نمیدونستیم که مامانامون از دبیرستانشون تا حالا با هم رفیق بودن  هیچی دیگه .....چیه ؟ زهر مار همه دیدار ها که نباید به دییییییییییییییییییییییییییییییییرارررررررارارام داررررری راارری دییی راررری ریییرام  ختم بشه که مثه یه گوش مخملی باهاش خدافظی کردم و در رو هم بستم

کلی از اینترنای مهربونی که تو این مدت با هم بخش گذروندیم امتحان دستیاری دادن و رتبه های فوق العاده کسب کردن دم همگیشون گرم

د اند