یعنی بعد از سه ماه اومدم براتون یه مطلبی بذارم در حد المپیک کلی با ذکر جزئیات ما تموم این اتفاقات رو که تو این مدت پیش اومده بودرو تایپ نمودیم ولی موقع ارسال خطا  داد همش پاک شد ما هم خاموش کردیم رفتیمعصبانی

و از اون جایی که ما عادت نداریم یه کاری رو دوبار انجام بدیم چون دلمون رو میزنه دیگه بیخیال ماجراهای 3 ماه قبل  و اینا میشیم میایم به دنیای حال.........

فقط خلاصه وار براتون بگم که ماه اولش که به انتاخابات مجلس گذشت و چون ما هم یکی از فامیلامون کاندید شده بود از عصر تا نصفه شب تو ستاد بودیم مشغول ژارچه و بنر درست کردن یا  تو مجلس های مختلف در حال تراکت دادن یا سر چهارراه یا تو مسجد و ... سر انتخابات هم ما ناظر ستاد منتخب بودیم همه کله گنده ها اومدن تو ستاد ما به رای دادنامام جمعه و فرماندار و  معاوناشون و بعد اونجا کلی به من مصاحبه کردن البته خودم فیلماش رو ندارم ولی خیلی باحال بود  تا اخرش هم که ما بالخره رای اوردیم و نتایج رو انتخاب کردن ما رو نمیذاشتن بیایم بیرون میگفتن دکتر بحرینی خودش باید شیرینی بیاره براتون

ماه دومش هم که به شعبان خورده بود ترافیک عقد و عروسیا بود ما هم وقت سرخاروندن نداشتیم خدا رو شکر دیگه بوی ترشی از چند فرسخی فایل ما هم جراتنداره رد بشه چون دیگه تقریبا همه یکی یکی رو خر مراد  سوار شدن شاید هم خر غلام یا خر اکبر یا .... بالاخره یک خری پیدا شده تو این اوضاع خر تو خر (!)

ماه سومش هم که از بس امتحان داشتیم از فارماکو خلاص میشدی بیهوشی داشتیم بعد اخلاق تئوری  داشتیم کلا این اخلاق پزشکی هم برای دانشجو های مصیبت زده قوز بالای قوزه از 4تا 6 عصر خسته و هلاک باید بری بشینی سر کلاس 4 تا ادم  بیان بهت اخلاق درس بدن در موضوعات مختلف مثلا اتانازی نکین بده بچهسقط نکین بده اکسیژن رو از دماغ کسی نکشین بیرون دست تو دماغتون نکنین در حین معاینه اول از بیمار اجازه بگیرین و 100 البته که خودشون لااقل رعایت نمیکنن بعضی موارد رو

ودر نهایت تیر خلاص همهدوره ی بهداشت بود که ما در ماه مبارک رمضون از کله سحر میرفتیم از این روستا به اون روستا

الان هم که در خدمت شماهستیم ما

دیروز هم یه فیلم دیدیم ما داغووووووووووووووووووون  داستان یه دختره بود که با مادر بزرگش زندگی میکرد بعد از ترس تنهایی رفته بود تو برنامه های single mother  شرکت کرده بود  که خودش بچه دار بشه بعد دیگه خوشحال که بعد مرگ مادر بزرگش از تنهایی دق نمیکنه و اینا تا جایی که با یه مردی اشنا میشه که خیلی دوستش داره و  اون هم از بچه متنفره .... کلا ماجراها بود اون وسط فیلم خجالت.............(من نمیدونم فیلم با این موضوع به این قشنگی حتما باید یه جوری پردازش بشه که چند تا صحنه مزخرف داشته باشه ما هم در نقش سانسورررررر دائم در حال جلو عقب کردن بودیمعینک)

بعدشم که خب با هم ازدواج کردن ،برین خودتون فیلم رو نیگا کننین اسمش رو هم نمیگم   به ما ربطی نداره

اها چند تا ماجرای خودکشی هم تو بخش داشتیم براتون میگم

فعلا امشب خیلی خیلی التماس دعانیشخند