بابا جان اومده میگه بچه ها من دارم میرم مسافرت تهروووووووووون کاری ندارین؟

میگیم نه برو خدافظ

فرداش زنگ میزنه میگه سلام بچه ها من الان ارومیه ام!!!!

مامانم میگن بپرس داره چه غلطی میکنه اونجا ؟

میگه غلط خاصی نمیکنم گفتم اول بیام اینجا یه سری به داداش اینا بزنم بعد برم تهرون!!!

همچی میگه یه سر اومدم بزنم که هر کی ندونه فکر میکنه ارومیه سر راه تهرونه

حالا عصرش زنگ زده من اومدم بازار میخوام براتون سوغاتی  بخرم چی میخواین هی ما میگیم عید هر چی لازم بود خریدیم میکنه نمیشه من هم باید سوغاتی بخرم

میگم بهش شلوار لی بخر میگه باشه خدافظ

5 دقیقه بعد دوباره زنگ میزنه:ساده باشه یا سنگ شور؟

ما ....

10 دقیقه بعد دوباره زنگ میزنه:پاچه هاش صاف باشه یا لوله تفنگی؟عصبانی

ما :....

12 دقیقه بعد :جیباش صاف باشه یا کج؟

15 دقیقه..:تو اصلا بابا جان سایز کمرت چنده؟

میگم :39

میگه آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه لعنتی این سایز رو ندارهکلافه

میگم :کشتی منو نمیخوام لی ولم کن امتحان دارم میگه باشه خدافظ

3 دقیقه بعد ............ اقا من الان اومدم مغازه کفش فروشی تو کفش تابستونی نداری ، داری ؟

وامصیبتا.................

خلاصه کنم یه کدوم از سوغاتی هایی که اورده به سایز من نیست بعد اصرار اصرار که من الا و بلا باید برات سوغاتی بخرم فقط خوراکی ها رو عشقه(گز وپولکی ونقل وراحت الحلقوم و تخمه و عسل)زبان

از حال و هوای بخش همین همین قدر بدونید که فکر کنم فردا پس فردا به عنوان خود شیرین ترین گروه استاژرا ما رو بگیرن از بس ما تو کشیکامون کیک و ابمیوه بستیم به ناف اینترن و رزیدنتامون خودمون خفه شدیم

الانم که کلا خسته و داغون دارم از تو کتابخونه براتون مینویسم

اها یه ماجرای جالب هم داشتم بعدا براتون میگم

فعلا بای