آقا ما کلا چند وقته کم پیدا شدیم مث که از خاطر عالی جنابان محو گشتیم ؟؟؟

بخش اورو به خوبی و خوشی و ناخوشی و کج دار و مریضی در حال طی شدن هست ما تو دوهفته اخیر سه تا امتحان مزخرف داریم که باید نمره پاسی شون رو بگیریم به هر طریق ممکن ولی حس درس خوندنمون نمیاد یه طوری که در یه روز 5 تا فیلم دیدم با برار جان ؟؟؟ یکی شون رو که من خیلی خیلی خوشم اومد تعطیلات در رم بود/و بعدی ها غرور وتعصب / حس و احساس/ اگوست راش/و سکوت بره ها بودن که دیدیم!

کلا حالش اومد خلاصه  شون رو براتون تعریف میکنم

بعدشم کلا ما حس و حال درس خوندن نداریم حس و حال بقیه کارامون خیلی تغییر نکرده واسه همین چند روز پیش رفتم کتاب فروشی 7 تا هم کتاب خریدم حال کردم یکی از یکی دیگه بهتر (از اقای شجاعی)

روز چهارشنبه هم استاد جان به ما فرمودن بریم سر عمل هاروست نمیدونین چقدر جالب بود  برای اونایی که نمیدونن بگم که عمل هاروست عمل برداشتن اعضا از مرگ مغزی هست که تو این مورد ما دو تا کلیه و یه  کبد ور میخواستن از کاداور (جسد ) بردارن و به 3 نفر دیگه پیوند بزنن صحنه ی خیلی جالبی بود خداحافظی یه خونوداه از پدرشون و  و ورود اون به اتاق عمل و لحظه ای که ائورت ش رو باز کردن تا خون های بدنش رو تخلیه کنن  و  بعدشم یه خط صاف روی مانیتور  و بعدشم یه لحظه سکوت برای مردی که حتی از اعضای بدنش هم گذشت برای زندگی بخشیدن به بقیه فوق العاده عمل جالبی بود ما از 6 رفتیم تا 30/8 ولی عمل تا 1 نصفه شب طول کشیده بود اونقدر بگم که بعد از اینکه تمام اعضاش رو در اوردن و همه رفتن پی کارشون من و دوستم تازه دستکش پوشیدیم رفتیم رو  جسد به عمل (!) کردن اخ جاتون خالی انقدر کیفور شدیم فکر کنین تمام وسایل ان استریل شده بود بعد ما تمام ست اتاق عمل رو یه سری کردیم تو بدن جسد قلبش رو باز کردیم توش رو دیدیم ریه هاش روده هاش تو دستم بود کلا خیلی جالبه یه اناتومی متحرک میبینین  کیسه صفرا و کبد و روده و ...

بعد یه استادی هم ما داریم این فوق العاده است فقط با ما ها خیلی دعوا زیاد میکنه بعد خودش میخنده سر عمل تمام رگ و اعصاب مریض رو به ما نشون میداد میگفت این چیه؟ بعد ما هم که اناتومی رو ترم اول خونده بودیم یه چیزی میپروندیم بعد میکنه نه دیگه خدا لعنتتون کنه ایشالا لال بشین ! این شاخه بالا رونده شریان مزانتریک فوقانیه (!) مثلا /خنثی

من 3 روز دیگه امتاحن ارتوپدی دارم ها؟

امروز هم تولدم بود داشتم به مامانم مگفتم 23 ساله شدیم رفت! یه هو تلفن زنگ زد از دوستای خیلی قدیمیم بود کلی خوشحال و شادان شدیم من هم که کلا اهل چرت و پرت گفتن و اینا هی میگفتم اره فلانی هم عروس شدو ما ترشیدیم و همه رفتم فقط ما دو تا موندیم و اون هم هی میگفت اره بابا بریم شوهر کنیم و دزس چیه  و .

من مگفتم اره موافقم و 50% من حله قضیه اش! و انقدر خوبه یکی رو داشته باشی هی بیاد ببرت بیرون هی بهت زنگ بزنه حالت رو بپرسه هی نازت رو بکشه  هی ...

همین جور 20 دقیقه هی چرت وپرت گفتم من اندر فواید شوهر کردن تا اینکه دوست جان فرمودن غرض از مزاحمت این بود که بگم من خیلی دوست دارم تو زن برادرم من بشی و تو اول جوابت رو به من بده تا بعد مامانم رسمی زنگ بزنن و برادرم مهندس برقه و تو هم گه گفتی 50 % تو حل ه و دوست داری شوهر کنی و...

یعنی ما :خنثی

بعد ما :متفکر

بعد تر ما :قهر

الان تو اون لحظه یکی جای من بود با اون همه چرت وپرتی که اندر فواید شوووور گفته بود چه جوری میتونست یکی رو بپیچونه اونم این دوست جان رو حالا بقیه اش رو که چی گفتم و از مخمصه نجات پیدا کردم بماند ولی 2 ساعت بعد تر ما رو هم توجه کنین که ما این بودیم :استرس که چرا همچین تحفه ای رو  جواب کردیم اخه من یه بار دیده بودمش کلا اینا 4 تا خواهر برادرن 3 تا خواهرا پزشکی میخونن این برق میخونه

اها تازه خبر این که یکی از استاد های مجرد تو دل بروی ما که من هم باهاش کلاس داشتم و بچه ها فقط میومدن سر کلاساش که تورش بزنن و اینا فامیل ما شد و با زیبا ترین دختر فامیل ما مزدوج شدن الانم دو تایی رفتن دوبی جهاز بخرنهورا موندم اگه به بچه بگم تا یه هفته دانشگاه عزای عمومی اعلام کنن  فکر کنم 

اها بارسلونا هم که 4 تا زد به یاران نکونام ما حال کردیم

فعلا

راستی تولدم مبارک مبارک مبارک تولدم مبارکقهقهه